۱۳۹۲/۱۱/۱۱

خواستگاری که می خواست ادامه تحصیل بده

خواستگاری که می خواست ادامه تحصیل بده

صدای گوشخراشی در جان و ذهن و روانم طنین انداز شده، انگار این سه عنصر وجودیم هر کدوم به بدترین وجه ممکن دارند ساز خودشون رو کوک می کنند.
همه چیز با یک زنگ تلفن شروع شد، انروز مامان به خاله زنگ زده بود تا با خاله کمی اختلاط کنه.
بی توجه به صحبتاشون یک گوشه نشسته بودم و با موبایلم ور می رفتم. قرار بود برام خواستگار بیاد، اینو از بین صحبتهای مامان با خاله فهمیدم. گوشام بد جوری تیز شده بود. کی هست؟ چیکاره است؟ در مورد چی دارید صحبت می کنید؟ از مادرم تند و تند این سوالات رو می پرسیدم. مامانم که نمی تونست همزمان هم جواب منو بده و هم با خاله حرف بزنه با حالتی عصبی دستش رو گذاشت رو گوشی و با تشر ازم خواست ساکت باشم. تا صحبتاش تموم شه و بعد نتیجه رو به اطلاعم برسونه.
یک ساعتی صحبت مامان و خاله طول کشید ، دیگه هیچ حرفی نمونده بود که نزده باشند و داستانی نمونده بود که تعریف نکرده باشند ، بلاخره اون لحظه طلائی سر رسید و مامان گوشی رو گذاشت.
مادرم بی مقدمه شروع کرد به صحبت کردن، پسره هم سنته، مادرش مرده، توی یک شرکت کار می کنه و فوق دیپلمه.
با حیرت گفتم همین،اونهمه حرف زدید اونوقت همینو داری به من بگی
اسمش چیه؟ کی هست؟ چیکاره است؟
مامانم انگاری مطلب تازه ای یادش امده باشه برگشت و گفت راستی پسره از فامیلای زن داییته.
اگرم چیز بیشتری خواستی بدونی به خالت زنگ بزن.
همیجور که خون خونم رو می خورد زنگ زدم به خاله، فهمیدم اسم مادر پسره مریمه و مادرم به جای کلمه مریم شنیده مرده.
دستم رو می ذارم روی گوشی به مامانم می گم مامان مامان، مادر پسره نمرده،اسمش مریمه و تو فکر کردی خاله گفته مرده.
سوالاتم رو مسلسل وار از خاله می پرسم،اما خاله هم چیز زیادی از پسره نمی دونه،جزء اینکه اسمش فرید هست و پسر خوب و با ادبی هست و قد بلند و خوش قیافه است و اینکه داییم،  پسره رو تایید کرده، و در ادامه فرمودند که دایی جان هر کسی رو تایید نمی کنه ، انگاری خاله داشت پشت گوشی، گذشته ها رو مرور می کرد با صدای آهسته گفت یادمه سر جریان خواستگاری بابات از مادرت همین داییت چقدر حرص خورد، گفت این پسر به درد مینا نمی خوره، اما مامانت گوش نداد. دایی ات هر کسی رو تایید نمی کنه، به من گفته پسر خیلی خوبیه.
منم با بی حوصلگی گفتم خوب شماره موبایل پسره رو می گرفتی، می دادین به من، برم باهاش اشنا شم، آخه با این توصیفات من از پسره هیچی نمی دونم، اصلا من از اون هیچ شناختی ندارم.
انگاری خاله رو یاد نکته ای انداخته بودم که باید حتما بهم یاد اور می شد.
خاله با صدای محکم و تا حدی دستوری که از اون بوی مهربانی به مشامم می رسید، تاکید کرد در پاسخ دایی جان که خواسته بود ما دو نفر همدیگر رو ملاقات کنیم و ببینم از هم خوشمون میاد یا نه، گفته که به هیچ وجه نمی ذاره، من تنها باشم و حتما باید یه جلسه خواستگاری برگزار بشه. می تونستم حال خاله رو توی اون وضعیت درک کنم، خاله عاشق مامانم بود، از بچگی مامانم پیش خالم بود و می شد گفت که خالم تقریبا مامانم رو بزرگش کرده و به سرانجام رسونده. منم از لحاظ ظاهری شبیه مادرم بودم، گر چه خصوصیات اخلاقیم خیلی شبیه خاله خانم بود. خاله منو جزئ از پوست و گوشت و استخوان خودش می دونست و با وجودی که می دونست چه دختر حرف گوش نکن و لجباز و خودسریم، با این وجود نمی تونست خودش رو راضی کنه تا نسبت به سرنوشتم بی تفاوت باشه.
برای همین سفت و سخت جلوی دایی وایساد و گفت از قرارهای دو نفره خبری نیست و همه چیز باید رسمی برگزار شه.می تونستم قیافه دایی رو توی اون لحظه به خوبی تصور کنم، دایی  کاملا ادم روشنفکری بود و توی انتخاب شریک زندگی بچه هاش به نظرشون احترام گذاشته بود و از این نوع ازدواجهای سنتی کاملا روی گردان بود. یک لحظه قیافه درمونده دایی از جلوی چشمام محو نمی شد.
نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم. اما کی حریف خاله می شد؟
تصمیم بر این شد که چند روز بعد به خاله زنگ بزنم و بگم موافقم بیان خواستگاریم یا نه؟؟؟؟
توی این مدت یه چند تا مطلب در این مورد خوندم و تصمیم گرفتم به خاله بگم، زنگ بزنه به دایی و موافقت منو به خانواده پسر اعلام کنه، تا اونها هم قدم رنجه کنند و این پروسه دید و بازدید و پسندیدن و بعضا نپسیندن، انجام بگیره
توی این مدت که منتظر  بودم تا دایی زنگ بزنه و نتیجه رو اعلام کنه،حال عجیبی داشتم.
من شاید خیلی وقت بود که به زندگی از دید دیگه ای نگاه نکرده بودم، قبل از این ماجرا، انگاری از همون جای که ایستاده بودم می تونستم، یه دید کامل نسبت به زندگیم و آینده ام داشته باشم.
اما با این اتفاق، انگاری دنیام زیر و رو شد، تمام برنامه ریزهام، رویاهام، و آینده ای که برای خودم تصور کرده بودم، به یکباره دود شد و رفت هوا
خودم رو می دیدم که یه بچه بغلمه و از این مغازه به اون مغازه دنبال خریدهای روزانه ام، خودم رو می دیدم که دارم کار خونه رو انجام می دم،آشپزی می کنم، جارو می کنم، خونه رو گرد گیری می کنم.
نمی دونم چی بر سر رویاهام امده بود انگاری دیگه از رویاهام بوی امید و شادی به مشامم نمی رسید، هر چی بود، بوی کپک مشامم رو نوازش می کرد.
یعنی چی بر سرم آمده بود؟؟؟؟
من که تا دیروز حس ادمای رو داشتم که دارند توی روزمرگی هاشون غرق می شند  زندگی یکنواختی رو سپری می کنند و دلشون می خواد مثل سایر همسن هاشون صاحب خانواده ای باشند.حالا چی بر سرم آمده بود؟؟؟
یعنی این من نبودم که دلم یه خانواده می خواست؟؟؟؟
یعنی این من نبودم که با حسرت چشم می دوختم به زوجهای جوانی که بچه بغل توی خیابون از کنارم رد می شند و پیش خودم حساب می کردم، دختره چند سال از من کوچیکتره، اما یه بچه 5 ساله داره؟
یعنی این من نبودم که وقتی یه دختر توی مترو روبروم می شست، چشم می دوختم به انگشتاش، تا ببینم انگشتر ازدواج دستشه یا نه؟ بعد صد بار چک می کردم ببینم دست چپش رو با دست راستش اشتباه نگرفته باشم، مبادا انگشتری دست راستش باشه و من بی خودی حسرت خورده باشم.
اما حالا که ممکن بود، ازدواج کنم، حال ادمی رو داشتم که کاخ آرزوهاش رو ویران کردند.
نمی دونم چرا، اینجوری شده بودم، شاید من بلد نبودم کنار یه ادم دیگه شادی رو تجربه کنم. شاید من اونقدر خودخواه بودم، که بلد نبودم رویاهام رو با کس دیگه ای شریک بشم
شایدم بدی از من نبود، تمام چیزی که در دنیای ادمای متاهل دور و برم می دیدم، حکایت از تیرگی و حبس مادم العمر داشت.
باید قلمو رو بر می داشتم و تمام این تیرگی های رو به رنگ روشنایی در میاوردم.
خودم رو یه دختر بچه کلاس اول دبستانی، تصور کردم که برای اولین بار روی نیمکتهای چوبی مدرسه نشسته و رو می کنه به بغل دستی اش و ازش می خواد دوستش بشه. به نظرم ازدواج هم یک نوع پیمان دوستی مادام العمر بود که باید در اون به اندازه دوستیهای زمان مدرسمون صادق و یک رنگ باشم.
با خودم عهد کرده بودم، اگر روزی با کسی ازدواج کنم، اون فرد باید بهترین دوستی بشه که در تمام طول عمرم داشتم.
حالا این اقای خواستگار، می تونست برام یه دوست و همراه همیشگی باشه؟؟؟
من که ادعا داشتم باید شریک زندگیت رو خودت پیدا کنی، حالا با انجام دادن چنین خواستگاری، ایا شده بودم مثل ادمهای که منتظرند ببینند سرنوشتشان براشون چی رغم زده؟؟؟
با خودم خیلی کلنجار رفتم، حسابی قضیه رو بالا و پایین کردم، تا اونجا که می دونستم ، خانواده خوبی بودند و از لحاظ مالی و طبقاتی توی یک جایگاه قرار داشتیم
تنها مزیت من هم بر اون این بود که من ارشد داشتم و اون فوق دیپلم، که به نظرم چیز مهمی نبود، داییم از قبل گفته بود که پسره می خواد درسش رو ادامه بده.
تمام این مدت که منتظر بودم داییم به خالم زنگ بزنه و روز خواستگاری رو مشخص کنه، ذهنم هزار تا راه رفت، با خودم می گفتم اگر پسره شبیه پسر داییم باشه حتما بهش جواب رد می دم، از پسر داییم اصلا دل خوشی نداشتم.برام کاملا واضح بود اگر پسره شبیه پسر داییم باشه اصلا به دلم نمی شینه.
توی ذهنم پسر قد بلندی با پوست سفید و موهای پر کلاغی رو تصور می کردم که لبخندهای ابلهانه میزنه و بی خبر از دنیا برای خودش خوشه و توی عالم خودش سیر می کنه و خیلی هم با ادب و مبادی ادابه، شایدم کمی سر به زیر.
این چند وقته تمام وقتم داشت به این می گذشت که روز خواستگاری چی بگم و چی نگم.
یه سمینار در مورد خواستگاری از اینترنت دانلود کرده بودم، سمینار رو به صورت  mp3 در اینترنت گذاشته بودند.
وقتی اقای دکتر فرهنگ از جوانها می خواست معیارهاشون رو برای ازدواج بگند، خیلی از دخترا می گفتند پسره نباید معتاد باشه.
من اما یادم رفته بود به این قضیه توجه کنم، چه مسایل ساده و روتینی رو از قلم انداخته بودم، پسرا که قربون برم خدا رو از دختر یا خوشگلیش رو می شناختند یا پول دختره رو.این دکتر فرهنگم، از اون دسته ادما بود که بهش می گند ادم سنتی و بشدت مذهبی.
اما خوب یه جاهای حرفش حساب بود و یه جاهای هم نا حسابی.
خوب من که نه پول درست و درمونی داشتم و نه قیافه جذابی، اصلا چه اهمیتی داشت، اگر می خواست خوشش بیاد، خوشش میامد و اگرم نه، خوشش نمیاد
هر چی باشه این پسرا هستند که باید بله رو بگند و ما دخترا باید فکر کنیم در جواب بله اونها بله بگیم یا نه
دلم می خواست کله این دکتر فرهنگ و با این پسره یه جا بکنم و خیال خودم رو راحت کنم، وقتی فکرش رو می کردم باید منتظر باشم ببینم این پسره از من خوشش میاد یا نه، حالت تهوع می گرفتم، دلم می خواست همون لحظه یه نه بگم و خودم رو خلاص کنم، اگر خاله قبول کرده بود ما دو تا جوون همدیگه رو توی کافی شاپی ببینم و بعد خانوادهامون رو در جریان قضایا بذاریم چه خوب می شد، اینطوری قبول یا رد این ازدواج از هر دو سمت بطور موازی انجام می گرفت. اینجوری که من توی خونه منتظر باشم تا پسره بیاد و منو ببینه و بگه از من خوشش امده یا نه؟؟؟ این انتظاری که توی این خواستگاری سنتی وجود داشت، چقدر برای شخصیت من به عنوان یک زن تخریب کننده بود.انتظار برای پسندیده شدن یا پسندیده نشدن توسط یه مرد، تازه اونوقت اجازه داشتم فکر کنم من از اون خوشم میاد یا نه؟؟؟؟نمی دونم کی گفته بود همیشه اول خانمها، فکر کنم منظورش توی تصمیم گیریها نبوده.
توی این وضعیتم هی باید فکر می کردم از پسره چی بپرسم.از سوالات مزخرفی مثل اینکه چه غذایی رو دوست داره و رنگ مورد علاقش چیه به شدت بدم میامد، به نظرم سوالات باید کاملا هوشمندانه باشه.
سوالاتی در مورد دین و سیاست و اینکه در مورد خانواده و جایگاه زن در جامعه چه فکری می کنه،اره باید در این موارد ازش سوال می کردم.
این کشمکشها و تحقیقات میدانی و کتابخانه ای من تا اونروزی  ادامه داشت که دایی زنگ زد خونمون و بعد از یه چاق سلامتی بهمون خبر داد، که اولین خواستگاری که توی این 31 سال عمر پر برکتم قرار بود برام بیاد، می خواد ادامه تحصیل بده و قصد ازدواج نداره. خندم گرفته بود، انگاری من از پسره خواستگاری کرده بودم که اون گفته بود نمی خواد ازدواج کنه و قصد ادامه تحصیل داره.

توی ذهنم کلی حلاجی کردم که چرا یه دفعه از این رو به اون رو شدند، مامان و خالم می گفتند که من هیچ عیبی ندارم و هر چی هست یک مشکلی بین اونها به وجود امده. انگاری همه می دونستند در چنین مواردی همیشه دختر هست که خودش رو سر زنش می کنه و عیب رو از خودش می دونه و برای همین داشتند مدام منو دلداری می دادند، که هزار تا پسر بهتر از اون برام خواستگار پیدا می شه و من نباید غصه بخورم. من که این وسط هیچ ناراحتم نشدم در کمال پررویی برگشتم و به خالم گفتم، این بدشانسی پسره بوده، که دسته گلی مثل منو از دست داده و اون ضرر کرده نه من.
11 بهمن 1392

۱۳۹۲/۱۰/۱۰

آغوش بی جانت

یادت می یاد اونروزی رو که با هم رفتیم کوه،دنبال یه جا بودیم برای اینکه بساطمون رو پهن کنیم و کمی استراحت کنیم،مقداری پیاده روی کردیم تا تونستیم  راهی رو پیدا کنیم برای رسیدن به رودخانه،رودخانه ته یه دره بودقرار داشت،حالا یه مکان دنج داشتیم برای کمی آسودن.
من بودم و تو و عابرانی که داشتند در مسیری که بالای دره قرار داشت،کوهنوردی می کردند.
یادته بساطمون رو فوری پهن کردی و مشغول حرف زدن شدیم،می خواستی یه جوری سر صحبت باز کنی،برگشتی گفتی،به اون تنه  درخت نگاه کن،نگاهم پر کشید به سمت تنه درخت
گفتی،اگر خسته باشی و بخوای استراحت کنی چیکار می کنی،گیج نگاهت کردم
هول هولکی ادامه دادی،خوب به اون تنه درخت تکیه می دی و کمی استراحت می کنی.
بنظرم کمی عجیب بود حرفاش،تنه درخت بی جانی که افتاده بود روی زمین،چه ربطی به من و تو داشت.
تا اینکه ادامه حرفامون کشید به نقطه ای که باعث شد اشکام سرازیر بشه،اونوقت بود که تو منو به سمت خودت کشوندی و تکیه گاهم شدی.
داشتم بی توجه به اغوشت،گریه می کردم،که متوجه ضربان قلبت شدم و نگاهم به تنه درخت خیره شد.
فوری سرم رو از روی قلبت برداشتم و با شوق گفتم،قلبت می زنه،حیرت کرده بودی
بهتره بگم بیشتر شکه شده بودی تا حیرت زده،اخه تقصیر خودت بود،خودت بودی که به تنه درخت بی جان اشاره کرده بودی و گفتی برای تکیه دادنه،منم اون لحظه خسته بودم،خسته زندگی
لحظه ای به تنه درخت تکیه دادم و صدای ضربان قلبش رو شنیدم،می خواستی هیجان زده نشم و جیغ نزنم؟؟؟
اره تو مقصر بودی که اغوشت رو به تنه درختی بی جان تشبیه کردی.
حالا تنه درخت نبض گرفته بود و تند تند می زد،دوباره منو به سمت خودت کشوندی و محکم توی حصار دستات گرفتی اما من گریه کردن رو فراموش کرده بودم،و تنها به صدای قلبت گوش می دادم
عجیب بود،نباید هیچ صدای از یه درخت بی جان بیاد،دوباره سرم و بلند کردم و بهت گفتم صدای قلبت رو شنیدم،خندید و گفتی که صدای قلبت نیست و صدای قار و قور شکمته.
با تعجب پیش خودم گفتم حتی اگرم خود تنه درخت ،حیاتی نداشته باشه،شاید یه پرنده توش لونه کرده.اما هیچ پرنده ای نمیاد توی یه تنه درخت بی جان،لونه درست کنه
واقعا وجود حیات،توی یه تنه درخت بی جان غیر ممکنه بود.نمی دونم چرا وجود تو را،توی اون لحظه فراموش کردم،دیگه توی برام وجود نداشت،تنها یه تنه درخت بی جان بودی که هیچ جوره غیر ممکن بود حیاتی داشته باشه
بازم بهت یاد آوری می کنم،خودت بودی که آغوشت رو به یه تنه درخت بی جان تشبیه کردی
از آغوشت بریدم،از آغوش بی جانت بریدم
10 دی1392
#شادلین