۱۳۹۲/۱۰/۱۰

آغوش بی جانت

یادت می یاد اونروزی رو که با هم رفتیم کوه،دنبال یه جا بودیم برای اینکه بساطمون رو پهن کنیم و کمی استراحت کنیم،مقداری پیاده روی کردیم تا تونستیم  راهی رو پیدا کنیم برای رسیدن به رودخانه،رودخانه ته یه دره بودقرار داشت،حالا یه مکان دنج داشتیم برای کمی آسودن.
من بودم و تو و عابرانی که داشتند در مسیری که بالای دره قرار داشت،کوهنوردی می کردند.
یادته بساطمون رو فوری پهن کردی و مشغول حرف زدن شدیم،می خواستی یه جوری سر صحبت باز کنی،برگشتی گفتی،به اون تنه  درخت نگاه کن،نگاهم پر کشید به سمت تنه درخت
گفتی،اگر خسته باشی و بخوای استراحت کنی چیکار می کنی،گیج نگاهت کردم
هول هولکی ادامه دادی،خوب به اون تنه درخت تکیه می دی و کمی استراحت می کنی.
بنظرم کمی عجیب بود حرفاش،تنه درخت بی جانی که افتاده بود روی زمین،چه ربطی به من و تو داشت.
تا اینکه ادامه حرفامون کشید به نقطه ای که باعث شد اشکام سرازیر بشه،اونوقت بود که تو منو به سمت خودت کشوندی و تکیه گاهم شدی.
داشتم بی توجه به اغوشت،گریه می کردم،که متوجه ضربان قلبت شدم و نگاهم به تنه درخت خیره شد.
فوری سرم رو از روی قلبت برداشتم و با شوق گفتم،قلبت می زنه،حیرت کرده بودی
بهتره بگم بیشتر شکه شده بودی تا حیرت زده،اخه تقصیر خودت بود،خودت بودی که به تنه درخت بی جان اشاره کرده بودی و گفتی برای تکیه دادنه،منم اون لحظه خسته بودم،خسته زندگی
لحظه ای به تنه درخت تکیه دادم و صدای ضربان قلبش رو شنیدم،می خواستی هیجان زده نشم و جیغ نزنم؟؟؟
اره تو مقصر بودی که اغوشت رو به تنه درختی بی جان تشبیه کردی.
حالا تنه درخت نبض گرفته بود و تند تند می زد،دوباره منو به سمت خودت کشوندی و محکم توی حصار دستات گرفتی اما من گریه کردن رو فراموش کرده بودم،و تنها به صدای قلبت گوش می دادم
عجیب بود،نباید هیچ صدای از یه درخت بی جان بیاد،دوباره سرم و بلند کردم و بهت گفتم صدای قلبت رو شنیدم،خندید و گفتی که صدای قلبت نیست و صدای قار و قور شکمته.
با تعجب پیش خودم گفتم حتی اگرم خود تنه درخت ،حیاتی نداشته باشه،شاید یه پرنده توش لونه کرده.اما هیچ پرنده ای نمیاد توی یه تنه درخت بی جان،لونه درست کنه
واقعا وجود حیات،توی یه تنه درخت بی جان غیر ممکنه بود.نمی دونم چرا وجود تو را،توی اون لحظه فراموش کردم،دیگه توی برام وجود نداشت،تنها یه تنه درخت بی جان بودی که هیچ جوره غیر ممکن بود حیاتی داشته باشه
بازم بهت یاد آوری می کنم،خودت بودی که آغوشت رو به یه تنه درخت بی جان تشبیه کردی
از آغوشت بریدم،از آغوش بی جانت بریدم
10 دی1392
#شادلین

۲ نظر:

  1. من معتقدم حرفهایی که می شنوی، باید بتونی یه شب باهاش به خواب بروی تا زندگی در معنی اونو تجربه کرده باشی
    بعضی وقت ها بیشتر از یکروز طول میکشه که به صندوقچه ناگفته های هم پی ببریم
    بعضی وقت ها قفل هایی دارند که شاید هیچ وقت نشه اونو باز اش کنیم تا معنی حرف هامونو به هم بدهیم شاید هم یک عمر کسی نباشه اونو برای مون باز اش کنه

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. دقیقا دقیقا دقیقا،زدی تو خال،همیشه دوست داشتم به زوایای پنهان هر موضوع اگاه بشم و بیشتر در این موارد بنویسم.
      برای اینکه بتونی به اید دید برسی باید روش فکر کنی،من شبا خیلی فکر می کنم و به قول تو اینقدر فکر می کنم،تا با این فکر به خواب میرم.شاید چند مدتی ایده تو ذهنم باشه،تا بتونم بنویسم.
      جالبه خیلی خوب تونستی به ذهنم پی ببری.اونچه که درون ذهنم رخ داده رو خوب فهمیدی.
      مثلا یه داستانی هست،که یک ساله تو ذهنم دارم می نویسمش،اما هنوز اون جرقه ای که برای نوشتنش لازمه زده نشده.باید خیلی عوامل کنار هم قرار بگیرند تا به یه تصور مشترک از مفاهیمی که می خوام برسم.

      حذف